شمارهٔ ۶۰۴
تا تو را عشق به کلّی نکند زیر و زبرکی شود جانِ تو از عالمِ ارواح خبر
عشق اوّل ز تو این جان و جهان بستاندبعد از آنت بدهد جان و جهانی دیگر
هستیی بخشدت آن گه که فنا نپذیرددر امانیت نشاند که نترسی ز خطر
عشق را مردِ قدم باید نه مردِ غلوعشق را مردِ سفر باید نه مردِ حضر
عاشقان ره به توکّلتُ علیالله سپرندپس تو هم جز به توکلت علیالله مسپر
گر تو تدبیر کنی ور نکنی حکمِ قضانه به خیر از تو بگردد به حقیقت نه به شر
ور قبولی به تو وجهدِ تو حاجت نبودور نهای چون نکند سود حِیل رنج مبر
سوزنی را که بدان دیده بدوزند تراچون نظر شد چه ز آهن زده سوزن چه ز زر
راست چون سرو مجّرد شو و یک تا میباشکز دوتاییست گرفتارِ فنا حلقۀ در
چون ندادی خطِ تسلیم و ارادت مطلبکم ز پروانه توان بود به پروانه نگر
چون امانت بسپردی تو برو او داندعهده بیرون فکن از گردن و اندیشه مخور
به میان در نه تو بر هیچی و نه من بر هیچکار تقدیم قضا دارد و تقدیرِ قدر
با تو بر گفت نزاری روشِ مذهبِ خویشراهِ دیوانگی این است تو دانی دیگر