شمارهٔ ۹۴۴
ای باد صبا رَو ز سپاهان به قهستانبگذر چو به قاین رسی از طرف گل¬ستان
یاران مرا در چمن باغ طلب کناز جام صبوحی شده مستان و چه مستان
مستان که به یک جام دو عالم بفروشندوآن گه نخرند از فلکِ شعبده دستان
در پای گل ایشان همه هم زانوی عشرتمن در غم ایشان چو عنادل همه دستان
روزی که درین واقعه بر من به شب آیدبر دیده من روز نباشد که شب است آن
خاک همه آفاق جهان بر سر من بادگر دارم ازین غم سرِ باغ و دلِ بستان
ایشان همه دستان زده بر نغمه بربطمن برسر از اندوهِ جدایی زده دستان
هیهات که چون می گذرانم شبِ اندوهخوش خفته و آسوده چه داند به شبِ¬ستان
رویی دگرم نیست به هر حال نزاریهم دستِ مدد خواستن از دامن هستان