شمارهٔ ۵۳۳
دامن چشمانش آلودست خونی کردهاندیا مگر دوشینه تا وقت سحر می خوردهاند
بر جمالش نقطهای دیدم عجب آمد مراتا چرا بر روی خورشید آن سیاهی کردهاند
گفتم آن خال سیه بر روی خوبت چیست؟ گفت:دانه فلفل ز هندستان به روم آوردهاند
رویش ار در خط شود روزی عجب نبود از آنکچشمه خضر است در تاریکیاش آوردهاند
غمزهٔ مستش ببین خون به ناحق ریختهستور نداری باور اینک شاهدان در پردهاند
در تماشاگاه جان جز قامت چالاک توراستی حرفیست کز لوح ازل بستردهاند
احتمال طعنه یابد کرد از دشمن که دوستغم نخواهد خورد اگر آسوده ور آزردهاند
عاقلان کردند بر مجنون در آن عهد اعتراضبعد ازین دیوانهٔ عاقل بدو بسپردهاند
من چو مجنون گر نظرگاهی به دست آوردهامهر زمان بر خون من دعوی به قاضی بردهاند
گر زیان در سینهٔ پُرآتش من میکنندباش گو آنها که شنعت میکنند افسردهاند
شد دلم چون جوز مهر ماه گندمگون دوستبیشتر شیرینزبانان اندکاندک مردهاند
چون نزاری مهره مهر وفاداری که باختتا بساط حسن خوبان در جهان گستردهاند