شمارهٔ ۲۱
شمع ما برخاست بنشان ای پسر مصباح راساقیا روح الامین با ماست در ده راح را
الصّلای خفتگان مست در ده پیش از آنکدردمند از بام مسجد فالق الاصباح را
می بده اصحاب را تا در هم آمیزند بازجز به می ممکن نباشد اتّصال ارواح را
خانۀ خم باز کن در، پیش تر زان کا فکنددست روز اندر دهان قفل شب مفتاح را
هان سبک دوری بگردان ای پسر ز آب حیاتآن چنان کز یک دگر در نگسلند اقداح را
کاسه یی بر دست من نه سر سیه ز آب بقمتا برون آرد ز نیل نفس من تمساح را
خانه پر حورست و اسباب طرب آراستهدر گشاده آسمان دریاب استفتاح را
خیز و در باد سحر در قلزم مجلس فکنکشتیی کز آشنا عاجز کند ملّاح را
در چنین مجلس خصوصا کز طریق اتّحادکرده ام نام نزاری بی نشان اصلاح را