گنج

شمارهٔ ۴۹۲

تماشایِ او کردن آسان نباشدمرا دیدۀ دیدنِ آن نباشد
چو خورشید طالع شود مرغِ شب رانظر قابلِ عکسِ لمعان نباشد
من آن جا خود از حیرت افتاده باشمچو شخصی که در جسمِ او جان نباشد
ز چشمِ گهرپاشِ من هر سرشکیکم از دانۀ دُرِ عمّان نباشد
چرا با پری کرده ای آشناییشکیب از پری کردن آسان نباشد
پشیمانم از کرده و مردِ عاقلز بد کردنی چون پشیمان نباشد
به دعوی غلوّ می توان کرد امّاز دعوی چه حاصل چو برهان نباشد
چنان گنج کی در چنین کُنج افتدگدا پیشه را جایِ سلطان نباشد
دلا از تو تا با تو باشد پشیزیرهت در مقاماتِ مردان نباشد
مباش ایمن از نفس معذور باشیکه آخر ز دشمن هراسان نباشد
ز صورت برون شو که مجموعِ معنیدگر باره هرگز پریشان نباشد
معاذ الله ار علّتِ جهل داریکه این درد را هیچ درمان نباشد
نزاری فدایِ رهِ دوست کردنکم از نیم جانی فراوان نباشد
ندانی [که] با دوستان دوستان رابه یک جان سخن بل به صد جان نباشد