شمارهٔ ۶۰۷
ای دل اگر عاشقی از سرجان درگذرتیغ غمِ عشق بین قصّه مخوان الحذر
بوی سلامت مبر در صفِ عشّاق از آنکسینۀ عاشق بود تیرِ بلا را سپر
بی سر و پا شو چو گوی در خمِ چوگانِ عشقبر سرِ میدان بری گویِ سعادت مگر
با خودیِ خود مرو در حرمِ عاشقانقطره به دریا مریز زیره به کرمان مبر
دعویِ معنی مکن بستۀ صورت هنوزناشده در بحرِ عشق باز نیابی گهر
تا نشوی از وجود پاک بپرداختهبر تو نیفتد ز عیب پاکروان را نظر
عشق هر اوباش را ره ندهد در حرمزآن که سزوار نیست عشق به هر محتضر
گر به نزاری رسی عشق بیاموز ازوور نه ز اسرارِ عشق لاف مزن بیخبر