شمارهٔ ۶۰۶
بهر لِلّه امشب ای بادِ سحربر سوادِ شهرِ قاین کن گذر
روشنایی بخشِ جانم را ببینوز منش با خود زمین بوسی ببر
گو ز رویِ تربیت ما را بپرسگو به چشمِ مرحمت ما را نگر
باز اگر تشریف خواهی داد هانباز اگر دریافت خواهی بیشتر
آرزومندم به غایت یک قدمسخت مشتاقم به رحمت یک نظر
گر تو میآیی برم منَت به جانور مرا فرمان دهی آیم به سر
با خودم هرگز نخواهد بود خوشوز توام هرگز نخواهد شد به سر
زان نگارم کس نمیآرد پیامزان دیارم کس نمیگوید خبر
هم به الطافِ تو ای بادِ صبارونقی گیرد سر و کارم مگر
شرمسارم از تو امّا چون کنمچون ندارم محرمِ رازی دگر
نیمجان دارم فدایِ راهِ توبیش از این چیزی ندارم ماحضر
گرچه کارِ عاشقان زاری بودزاریِ مسکین نزاری زارتر