گنج

شمارهٔ ۶۳۳

ای دل تن و جان و عقل در بازگر پیش وصال می‌روی باز
خواهی که جمال شاه بینیبر هم دوزی دو دیده چون باز
نی نی ز من ای دو دیده بشنواین بربندی و آن کنی باز
خود این همه قصه چیست کلّیهر چیز که آن جزوست در باز
چون موکب عاشقان روان شدخود را به طفیل در ره انداز
سر بر قدم محققان نهکردن ز مقربان برافراز
در مقدم دوست خاک شو تابر دیده نشاندت به اعزاز
به زین همه یک حدیث بشنوای از همه کاینات ممتاز
او باشی اگر تو خود نباشیرو خانهٔ او ز خود بپرداز
عیبش مکنید اگر نزاریاز خلق نگه ندارد این راز
با سنگ اگر این حدیث گویندای سنگ‌دلان برآرد آواز