شمارهٔ ۴۱۵
فراقِ یارِ سفر کرده رویِ آن داردکه قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان دارد
دلِ سبک سرم از جان ملال خواهد کردمگر که بختِ سبک سارِ سرگران دارد
غلامِ هم نفسی ام که یک نفس با منفرو نشیند و رازِ دلم نهان دارد
وصال پای ز من در کشید و یار برفتفراق بر منِ بی چاره دست از آن دارد
چه صعب تر ز جدایی بود میانِ دو دوستکه این بر آن دلِ مشتاقِ مهربان دارد
به جان رسیده ام ای دوست جانِ مشتاقمکجا شدی که روان نظر روان دارد
ز مرگ بی تو نترسم خدای می داندبلی که بی تو مرا زندگی زیان دارد
بیا که دیده جگر بی تو در کنار نهادببین که با تو کنارم چه در میان دارد
کنارِ وصلِ توم از میانِ دل بایدغمِ میانِ توم از میانِ جان دارد
فضایِ کلبۀ من بی تو دوزخ است بلیبهشت نور ز دیدارِ دوستان دارد
همین و بس که نزاریِ خویش خواندی اممرا دگر چه غمِ دوزخ و جنان دارد