شمارهٔ ۴۱۴
هم چو من دل بری که جان داردکس ندانم که در جهان دارد
دل برِ من مگر همه جان استنه چو انسان که جسم و جان دارد
چشم او گر نه سر به سر شوخ استپس چرا هم چو روح آن دارد
باده و انگبین و آبِ حیاتهر سه اندر یکی مکان دارد
ور نداری ز من قبول آنککوثر اندر لب و دهان دارد
به حقیقت اگر بگویم راستصفت و صورتِ جنان دارد
سخت بد خوست با نکوروییراستی عادتی چنان دارد
چون نزاری هزار مملوکشسرِ خدمت بر آستان دارد
هر چه در چشمِ پاک بازآیدتا به جان جمله در میان دارد