شمارهٔ ۴۱۳
به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر دارددهانی چون لبِ شیرین لبانی چون شکر دارد
کجا شد عیسیِ مریم بیا گو معجزِ دم بینکه در هر حرف پنداری نهان جانی دگر دارد
نظر تا بر وی افکندم ز سر تا پای در بندمسرِ او دارم از عالم ندانم اون چه سر دارد
چه داند هر هوس ناکی کمالِ حسنِ لیلی راکسی داند که چون مجنون دلی صاحب نظر دارد
اگر صادق بود عاشق به تیرِ طعنۀ فاسقنه روی اندر گریز آرد نه پروایِ سپر دارد
بگو ای پیکِ مشتاقان بدان خورشید کاین مسکینهمه شب دیدۀ بیدار و حیران بر سحر دارد
لگد کوبِ فراقت گر مرا خاکی کند شایدمگر بازآورد بادی که بر کویت گذر دارد
چرا باید نزاری را نظر جز بر تو افکندنروا نبود جهان دیدن به چشمی کز تو بر دارد
کسی کش هم دمی باشد ازو چندی جدا ماندعجب می دارم ار هرگز دگر عزمِ سفر دارد