شمارهٔ ۸۵۵
جان و دل بنهاده ام تا می خورمدین و دل بفروختم تا می خرم
شب به روز آخر کی آرم بی شراببی می آخرروز با شب چون برم
بی می اَم دم بر نمی آید ز حلقبل فرو می ریزد از هر پیکرم
می توانم دید با می سرَ غیبگر به چشم استحالت بنگرم
می شود بیضا کفم از نور میهر چه یاد از لن ترانی آورم
با خلیلم خوش تر آید از حریرگر بود بر فرش آتش بسترم
از حبیبم باز می دارد رقیبگاه و بی گه تا به کویش نگذرم
هر زمان الحمدلله العزیزروی در روی خیالش خوش ترم
دوست خود می آید و او بی خبربل که من هم، وین که دارد باورم
آن که دارد در همه اکوان ظهورطرفه باشد گر درآید از درم
از ملامت گوی بستاند به حقداد من روز قیامت داورم
معترض عیب نزاری گو مکنمن چنین بیهوده غم تا کی خورم