شمارهٔ ۳۴۵
آوخ آوخ که جگرگوشه دگر بار برفتدل به جان آمد از آن روز که دلدار برفت
یا رب این بار چنان رفت که باز آید بازیا دلش سیر شد از ما و به یک بار برفت
یا رب از کوفتگی های ره آسایش یافتوز تن نازک خود پرورش آزار برفت
نفسی با که زنم وه که فروبست دممغم دل با که خورم آه که غمخوار برفت
عکس رویش به خیال از دل من غایب نیستخواب سهل است که از دیده بیدار برفت
صبر بیچاره بسی دیده ی لک بازنهادآخرالامر چو درماند به ناچار برفت
عمر درباختم افسوس که ایام گذشتبودنی بود چه تدبیر کنم کار برفت
رخت بربند نزاری که سر آمد مدتبخت برگشت و دل از دست شد و یار برفت