شمارهٔ ۳۴۶
دریغ عمر که بی روی آن نگار برفتدر انتظار شد و ایام و روزگار برفت
سزا همین بود آن را که یار بگذردولی چه فایده کز دستم اختیار برفت
به قهستان در، از آرام دل جدا گشتمچنان که خون ز دو چشمم هزار بار برفت
بر اعتماد جگرخواره ای دگر بودمخبر رسید که او هم ز سبزوار برفت
کنار من چه شود گر ز دیده پر خون استکه این چنین دو دل آرام از کنار برفت
زمن قرار و شکیب و سکون و صبر به کلچو هر دو یار برفتند هر چهار برفت
چرا به شیفتگی سرزنش کنند مراکه دل نماند و جگر خون ببود و یار برفت
کسیم گفت که او بازخواهد آمد زودهنوز شکر کنم گر برین قرار برفت
نزاریا چه توان کرد با قضا مستیزچو بودنی به ضرورت ببود و باید رفت