گنج

شمارهٔ ۱۱۷۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ودی۱۰ بیت
گر آتشی چو من در میان جان بودیز اندرون تو وقتی برآمدی دودی
نصیحتی که مرا می کنی به دیده قبولبکردمی اگرم گوش خفته بشنودی
ز مطرب و می و چنگ ای پدر مکن منعمکه نه بری برم از کوشش تو نه سودی
بسا وجود که مردار با عدم رفتیاگر نه عشق چنین قاتلی قوی بودی
وگر موکّلِ فطرت نداشتی بر سردلِ ستم گرِ ما را که کار فرمودی
ترا نمی‌شودِ ای ماه روی رغبتِ آنکه از وجود تو بی‌چاره‌یی بیاسودی
هلاک می‌کنی و روی می‌نمایی بازسراب می‌کند از دور تشنه خشنودی
دریغ اگر بصری داشتی ملامت‌گرکه هم چو من نظری ناگه از تو بر بودی
نزاریا به بلا گر نمی‌بدی لایقزمانه‌ات به سرِ عشق راه ننمودی
اگر مراد بدادی جهان به کس مجنونز هجر لیلی بی‌چاره تن نفرسودی