شمارهٔ ۵۶۰
مرا تا با تو افتاده ست پیوندنه در گوشم نصیحت رفت نه پند
دلم بر می جهد هر لحظه از جایبه دیدارت چنانم آرزومند
ندارم صبر اگر باور نداریبگیر اینک بیا دستم به سوگند
که نه رسم محبت من نهادمبرفته است از ازل حکم خداوند
ز بام آسمان استاد فطرتبرآمد دیر تا این تشت بفکند
دلم چون است در سوگ وصالتچو مادر در فراق کشته فرزند
اگر در زجر می کوشید هر بارفراق این بارم از بنیاد برکند
هزاران چشمه از چشمم روان استکه سنگین تر غمی دارم ز الوند
دهانی دارم از هجران به تلخیچو حنظل از لبی شیرین تر از قند
خدایا ناسپاسی نیست لیکنندانم هجر تا کی، صبر تا چند
بر آتش باد جانش کز تعصبنمک بر ریش مجروحم پراکند
نباشد جان مشتاقان بی دلز جانان بیش از این مهجور خرسند
نزاری را تویی جان گرامیتن بی چاره بی جان بیش مپسند