شمارهٔ ۱۶
رفتم و دریافتم پیر خرابات راباز نمودم بدو کلّ مهمّات را
گفت به من ای فلان وقت همی درگذشتبیش عبادت مکن کعبه پرلات را
سینه نه پرداخته دیده نه بردوختهچند پرستی چنین محض خیالات را
رفته برون از خیال محو شده در وصالگر شده ای یافتی کلّ کمالات را
دست برآورده ایم گرچه درین باب نیستحاجت دستان ما قاضی حاجات را
هم به ترحم کند عاقبت الامر کاربر سر مستان کند جام مصافات را
چون بر او بود و برد جمله توان گفت نیبار دگر طالبم عهد ملاقات را
در رصد این محل نیس نزاری ولیمنتخبی می کند شرح موالات را
تا نفسم می رود بر نفسم می رودرفتم و دریافتم پیر خرابات را