شمارهٔ ۱۳۷۶
در سر از وصلِ تو هر طایفه را سوداییدر جهان از تو به هر گوشه دگر غوغایی
خلقی از شمعِ جمالِ تو چو پروانه بسوختتو خود از حسن نداری به کسی پروایی
سالکان در طلبت بس که جهان گردیدنددر جهان چون تو ندیدند جهان آرایی
کیست خورشید که در حسن تو داخل باشدلاف خوبی نزند با تو زمین پیمایی
هر که را پرتو مهرِ تو جگر گرم کنددلِ بیطاقتش آرام نگیرد جایی
عاجزم در صفتِ حسنِ تو و میدانمکه نداری و نبودهست ترا همتایی
زنده از بویِ تو گشتم که ز مبدایِ وجودقالبِ خاکی من یافت از او احیایی
باز چون درگذرم چون به سرم برگذریناله برخیزد و فریاد ز هر اعضایی
غافل است آن که شکایت ز نزاری کردهستورنه عاقل نکند سرزنشِ شیدایی
من به طوفانِ ملامت متغیّر نشومکه به هر باد به هم بر نشود دریایی