گنج

شمارهٔ ۱۳۷۵

شبِ وصال نبردم گمانِ روز جداییهلاک می‌شوم ای چشمه ی حیات کجایی
ز پای‌مالِ فراقت به هیچ وجه خلاصمنمی‌شود متصوّر مگر تو با سرم آیی
نسیم‌وار کشم جان به پیشِ رویِ تو روزیکه بازآیی و بند بغل‌تر بگشایی
دمِ پسینم اگر پیش از آن که قطع بباشدفرا رسی به سرم زندگانیم بفزایی
ز پیش چشم برفتی و در مقابلِ جانیکجا روی که به حکمِ ازل حواله به مایی
بیا که ناله ی زارم محصّلیت فرستدکه آن‌قدر ندهد مهلتت که خط بنمایی
بیار اگر همه بر خونِ من بود که نپیچمسر از خطِ خوشت ای رشکِ لعبتان ختایی
اگر به شرح نویسم که بی تو در چه عذابمدلت بسوزد و رحم آوری و پیش بیایی
نگفته‌اند حکیمان که دل به دل کشد آخرچو مایلم به تو چندین ز من ملول چرایی
من از تو جان نبرم عاقبت چنان که تو گفتیبرای آنم اگر نیز هم بر آن سرِ رایی
کمندِ عشق تو و گردنِ نزاری عاجزکه را امید بماند به هیچ روی رهایی