شمارهٔ ۱۳۷۷
ما از غم تو شدیم سوداییای دوست چرا دمی نمیآیی
بر ما گذری نمیکنی گه گهور میگذری دمی نمیپایی
تا تو نظری به ما و من کردیماهیّت ما برون شد از مایی
جایی که منیِّ عشق بنشیندبرخیزد از آن منی همه مایی
تا امر نشد ز ابتدا فایضبر عقل، نشد سَمَر به دانایی
بیزار ز ما و من شدیم آخریعنی ز منافقی و رعنایی
شاید که به طعنه دشمنان گویندای دوست به دوستان نمیشایی
منظورِ تو یار با تو بنمایدگر آینه ی وجود بزدایی
ارواح جنود شد جنود ارواحتو بر سرِ کارِ خویشتن رایی
خمخانه ی می به خانقه گیریگر خانه ی معرفت بیارایی
پالونه بیار و می به راوق کنتا چند به دیده خون بپالایی
پیرامنِ مصلحت نگردی بیشگر دامن معصیت نیالایی
زنّارِ مغان اگر نمیبندمبیبهرهام از بتانِ یغمایی
آن قصّه شنیدهام که بعد از حجبر بت صلیب شیخ صنعایی
بر شیوه ی او نزاریا کردیپیرانه سر اقتدا به برنایی