شمارهٔ ۱۰۶۹
این منم خود را چنین در دست غم بگذاشتهپای مال محنت و جور و ستم بگذاشته
دل به غربت داده و آرام جان در انتظارعهد او بشکسته و شرط قدم بگذاشته
قصه دردی از او هر شب صبا آرد به منحرف پنهان کرده و نقش قلم بگذاشته
دیده باشی نیک بختان ریاضت دیده رااز پی اسلام تعظیم صنم بگذاشته
گر صنم آن است من خواهم پرستش کردنشملت و اسلام را بینی به هم بگذاشته
هر زمان جانی دگر بخشد رقیبان را حبیباز وجود خویش ما را در عدم بگذاشته
عشق را فرمود تا بنمود قلب ما به خلقعقل را حیران چو سکه بردرم بگذاشته
لشکر سودا به غوغا بر سد ما تاختهدر میان خلق ما را چون علم بگذاشته
این نه شرط دوستی باشد که دل بازش دهدچون نزاری هم دمی را در ندم بگذاشته