گنج

شمارهٔ ۱۰۷۰

هستم ز جام عشقت مست و خراب گشتهتن تاب مهر داده دل خون ناب گشته
در خون نشسته دیده جانی به لب رسیدهبی عقل و هوش مانده بی خورد و خواب گشته
تا آفتاب رویت شد در غمام دارمرنگ رخی ز حسرت چون ماه تاب گشته
گر آب رز نبودی پیوسته مونس منبودی محیط حکمت بر من سراب گشته
رویی بدان طراوت آورده خط ظلمتفرَ همای بوده پرَ غراب گشته
هر بامداد ساقی پیش آر و بر کفم نهزان شیره ای که در خم لعل مذاب گشته
می خانه ی محبت معمور باد دایمگو باش ملک دنیا دایم خراب گشته
زهدی چنان مزور از غایت ندامتدر حلق پارسایان هم چون طناب گشته
آلوده دامنان را با ما چه کار باریآیین پاک بازی دیرست تا بگشته
زین پیش بود کارم چون سرو راست قامتاکنون چو زلف خوبان پر پیچ و تاب گشته
وقتی دل نزاری گرد بلا نگشتیو اکنون چو نا بکاران بر ناصواب گشته