گنج

شمارهٔ ۱۰۷۱

این بار شد از دستم کار دل سرگشتهاکنون منم و چشمی در خون دل آغشته
پر شور شری دارم گو در سر این سر شوبر جبهت من فطرت دیرست که بنوشته
آب و گل ما شد خون از قدرت صنع اوایزد گل آدم را بی فایده نسرشته
بر بوی خط غلمان بر یاد خط رضوانبنگر به لب سبزه بنشین به سر کشته
نظاره گهی دارم صحراش ریاض خلدیک روز نمی آیی با ما سر آن پشته
بر مجلس عشاق آی بی خویشتن و بنگرهم کشته در او زنده هم زنده درو کشته
دردا که نزاری شد باریک‌تر از سوزنهم عاقبت از جایی سر بر کند این رشته