شمارهٔ ۷۵۰
فسردگان چه شناسند قدرِ سورِ فلککه عاشق است که نشناسد از قدم تارک
به وصف و شرح چه حاجت درین سخن شک نیستدر آفتاب کسی را چه اشتباه و چه شک
کمالِ عشق نمی دانی و مرا هم نیستسر و دلی که به برهان صفت کنم یک یک
به عقل اگرچه شریف است عشق نتوان باختبه نردبان نتوان بر سماک شد ز سمک
تو را که عشق به کارست عقل می طلبیشکر مفید نباشد به جایگاهِ نمک
چو دردِ عشق بجنبد کدام عقل و خردچو وصلِ دوست برآید کدام حور و ملک
کسی دگر چو نزاری ز عشق واقف نیستکه هیچ سنگ نداند عیارِ زر چو محک