شمارهٔ ۳۵۵
به هیچ انجمن داستانی نرفتکه از حال من هم چنانی نرفت
دربن مدت از ما نکرده ست یادکسی کو ز یادم زمانی نرفت
ز بی داد او هیچ روزی نشدکه آوازه یی در جهانی نرفت
به بالا برآهی زمان تا زمانز حلق چو من ناتوانی نرفت
به چین عرق چین او دم به دمز فریاد من کاروانی نرفت
ز ضدان طمع داشتن یک دلیقبولی نکردم ضمانی نرفت
مسیحی ز هر مریمی برنخاستهمایی ز هر آشیانی نرفت
به غیر دل الحمدلله هنوزاگر نیست سودی زیانی نرفت
مراد من اندر حجابی نماندیقین من اندر گمانی نرفت
تفاوت نکرد ار دل از دست شدسخن نیز در نیم جانی نرفت
همین گفت بر خود ببخش ای سقیمدگر با نزاری نشانی نرفت