شمارهٔ ۷۰۴
پیر خرابات به من گفت دوشای پسر از خویش مگوی و خموش
گر سر ما داری و پروای ماناز مکن درد کش و دُرد نوش
سوخته باید که بود مرد کارخام بود هرکه نخوردهست جوش
ساکن و تن دار و گران بار باشنی چو سبک مغز برآور خروش
مرد برانداخته دنیا و دینمحرم راز آمد و اسرار پوش
هیچ ندانند و همه مدعیرای پرستان عبادت فروش
پس رو رندان خرابات باشباز نمانی ز رفیقان بکوش
شیوه چالاک مجانین خوش استبی خبر از مصلحت عقل و هوش
ترک زبان آوری و قصه گیرچشم رضا بر کُن و بگشای گوش
هیچ نیی خواجه نزاری بروبیش ز ابلیس مگو وز سروش