شمارهٔ ۳۶۲
هر که ببیند تو را بدین قد و قامتباز نیاید به هوش تا به قیامت
جان و دل و دانش و خرد به تو دادیمدر حق ما بوسه ای نرفت کرامت
تا تو در آیی به باغ اگرچه ادب نیستپیش تو بر پای ، سروکرده اقامت
درد سرم می دهد پدر ز رندیدست بدار این چه علت است و علامت
بر عقب نیکوان مرو که نباشدحاصل شاهد پرست غیر ندامت
گفتم اگر قدرت خدا به تفرّجمی نگرم بی غرض بر این چه غرامت
طلعت یوسف ندیده ای پدر آخرسَترِ زلیخا چه می دری به ملامت
عشق برون تاخت از کمین و به تکلیفمملکت دل فرو گرفت تمامت
تن به بلا ده نزاریا که نبرده ستهیچ کس از کوی عشق سر به سلامت