گنج

شمارهٔ ۴۷۱

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انخیزد۱۰ بیت
این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزدعجبا سرو کزو فتنه ی دوران خیزد
آن چنان حور محال است که باشد به بهشتو آن چنان سرو نه ممکن که ز بستان خیزد
کی به هر سنگی در نفع زمرّد باشدیا ز هر چوبی کی معجز ثعبان خیزد
به تمنای تو گر تشنه بمیرم خوش تراز بهشتی که درو چشمه حیوان خیزد
معده ی آن که به سد لقمه نباشد خرسندپر نگردد ز خلالی که ز دندان خیزد
نفس روزن گلخن به خوش آمد نبودچون نسیمی که ز اطراف گلستان خیزد
هر که عاشق نبود مست نخیزد در حشرهمچنان کافتد از اول هم از آن سان خیزد
هر که در خاک لحد کافر بی دین خفتدنیست ممکن به قیامت که مسلمان خیزد
این نه شعر است گر انصاف دهی دانی چیستآنکه از مخزن گنجینه ی عمّان خیزد
هر دو یک جوهر و یک معدن پاک اند امادر ز دریا و نزاری ز قهستان خیزد