گنج

شمارهٔ ۹۲۷

چنان آرزومندِ دیدارِ اویمکه جان می‌رسد بر لب از آرزویم
چه ها می‌رسد بر سر از دستِ هجربه نامحرم این قصه چون باز گویم
از آن گه که محرومم از رویِ خوبشفرو می‌رود اشکِ حسرت به رویم
شبی سدره از ژاله‌ی ارغوانیبه خون صفحه‌ی ارغوانی بشویم
اگر چه بمردم ز هجران ولیکنعرق چین او زنده دارد به بویم
چو کحل الجواهر کشم در دو دیدهغباری گر آرند از آن خاک کویم
به جز جامِ می غم گساری ندارماگر چند سر در کش از عیب گویم
من و کوزه‌ی راح گو سنگ طعنهبه هم در شکن توبه‌ی چون سبویم
نزاری شکیبایی از می نداردزِ من کی شود باز دیرینه خویم