شمارهٔ ۹۲۸
به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویمبه هیچ کس نتوانم که این حدیث گویم
ز بهرِآن که نیارم به دوست گفت و به دشمنخوش است سرزنشِ دوست و دشمن از همه سویم
زبان دراز کنم هم چو شمع سر ببریدمز گفتوگوی همان به بود که دست بشویم
ز بیمِ سر نکنم نیز احتیاط و لیکنخلافِرای کسی چون کنم که عاشقِاویم
هزار توبه بکردم ز عشق و سنگِملامتچو باد میشکند باز توبهی چو سبویم
خیال بود مرا پیش ازین که در طلبِ وصلبه قدر وسع بکوشم به پایِ جهد بپویم
صواب نیست جز اینم کنون که خوش بنشینمچو دور نیست چه پویم چو با من است چه چویم
به شخص ساکن کنجم به دل ملازمِ یارمبه دیده بر لب بامم به گوش بر سرِ کویم
چه حاجت است به گفتن غمِ نهانِ نزاریبیا مطالعه کن رازِ دل ز صفحهی رویم