شمارهٔ ۱۳۰۸
دلا گر قدرِ این دولت بدانیدو دولت را دگر دولت نخوانی
ندانستی که قدرِ دوستی چیستدریغا فوت کردی زندگانی
نمازی نیست رویی در دو قبلهنبودی یک جهت با یار جانی
مُعوَّل نیست بر پروردنِ نفسکه از گرگان نمیآید شبانی
ز دردِ این پشیمانی گرفتمنزاری ناله بر گردون رسانی
چه سود اکنون که از پیمان بگشتیپریشان کردی ایامِ جوانی
مرا پیرانهسر کردی گرفتاربدین بیچارگی و ناتوانی
به هر جانب که رفتی هر زمانمبلایی دیگر آری ارمغانی
بیا باری کنون دریاب خود راسبک بر هم زن اسباب گرانی
موحد وار از کثرت برون آیکه در گردابِ دورِ امتحانی
اگر دریافتی امروز خود راوگرنه همچنین مشرک بمانی
نزاری گر ندانی قدر امروزبسی یاد آوری کرد از جوانی
به سربر ، دستِ حسرت باز میگویدریغا روزگار مهربانی