شمارهٔ ۵۹۹
هم چنین عمری ست تا دیوانه واردست بر سر می زنم از عشقِ یار
آتشی در جانِ ما بر سوختندتا برآورد از نهادِ جان دمار
چند ازین دریایِ نا پایان پدیدچند ازین وادیِ نافرجام کار
عشق بی نقصان و عاشق بی غرضراه بی پایان و دریا بی کنار
مرد را عشقی بباید معتبرعشق را مردی بباید نام دار
سوز کو گر داغِ یارت کرد عشقدرد کو گر زخمِ عشقت زد نگار
اشکِ خونین ریز در صحرایِ دردتا بود کز دیده بنشانی غبار
چون نزاری میل در کش عقل راتا ببینی سّرِ پنهان آشکار