شمارهٔ ۹۰۸
آن چه شب بود که با دوست به پایان بردیمدردِ دیرینه ی دل با سرِ درمان بردیم
باده خوردیم و نخوردیم غمِ دورِ فلکبوسه دادیم به یک دیگر و دندان بردیم
روزگاری چو سکندر طلبیدیم و چو خضرعاقبت ره به سرِ چشمه ی حیوان بردیم
در سراپرده ی حوران شبِ خلوت تا روزنادر آن بود که بی زحمتِ رضوان بردیم
هر شب و روز که بی دوست سرآمد بر مازندگی بود که بر خویش به پایان بردیم
از دلِ گم شده هرگز خبری نشنیدیمتا به امروز که پی با درِ جانان بردیم
سر و تیغ است نزاری به ارادت هیهاتمکن انکار که یک بارِ دگر جان بردیم