شمارهٔ ۶۸۷
نمی زنم نفسی تا نمی کنم یادشکه بختِ نیک به هر حال هم نشین بادش
گشاده خاطر وز اندیشه فارغ آن روزمکه تازه روی ببینم به خواب دل شادش
دمی ز چشمِ پرآبم نرفت و می دانمکه یادِ من به زبان نیز در نیفتادش
مرا ز خاکِ درش گردشِ فلک بربودچو پشّه یی که به عالم برون برد بادش
سعادتی به همه عمر اتفاق افتادنحوستی به عوض در برابر استادش
که را کنارِ وصالی دمی میسّر شدکه روزگار سزا در کنار ننهادش
ز روزگار شکایت طریقِ دانش نیستچو اختیار نباشد به داد و بیدادش
رواقِ منظرِ طالع بلند و پست آن کردکه از مبادیِ فطرت نهاد بنیادش
به صبر کوش نزاری که قیدِ محنت رارسد چو وقت رسد لطفِ حق به فریادش