شمارهٔ ۸۲۲
بگذاشتمت جانا ناکام و سفر کردمبی رویِ تو از دیده خونابه به در کردم
در چشمِ منی گویی بنشسته که پندارمرویِ تو همی بینم در هر چه نظر کردم
هر جا که تهی کردم بر یادِ لبت جامیاز دیده دگر بارش پر خونِ جگر کردم
چون هیچ نماند از من اکنون ز که می ترسممجنون شده ام مجنون از عقل حذر کردم
از دستِ ملامت گر روی از تو نگردانمگو تیر بزن حاسد کز سینه سپر کردم
تو خسروِ خوبانی من شیفته فرهادمبا هم چو تو شیرینی ابری شکر کردم
مقصود رضایِ تو نه وایۀ خود دارمتا با تو در افتادم از خویش گذر کردم
از غمزۀ جادویت دینی دگر آوردموز طاقِ ابرویت محرابِ دگر کردم
در خفیه نزاری را گر راز همی گفتماکنون همه عالم را زین کار خبر کردم