گنج

شمارهٔ ۲۱۴

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ندست۷ بیت
مرا که با رگ جان شاخ مهر پیوندستگمان مبر که دلم دل ز دوست برکندست
تنم به یک نفس از وصل یار خوشنودستدلم به یک نظر از روی دوست خرسندست
غریب نبود اگر چشم جان به جانان استعجیب نیست اگر میل دل به دلبندست
فغان کنند نصیحت کنان، نمیدانندکه بندِ پایِ دلِ مُستمندِ من پندست
ز فرقت تو به جان آمدم بیا ای جانکه جان من به جمالت بس آرزومندست
به خاک پای تو کز دیده غرق در خونمبه خاک پای تو گفتم، ببین چه سوگندست!
خلاف عهد نزاری مکن به سعی جفاکه در وفا و صفا بی نظیر و مانندست