گنج

شمارهٔ ۲۱۵

محبتی که میان من و تو موجود استپس از من و تو بماند که پیش ما بوده ست
ز ابتدای ازل تا به انتهای ابدقضا به حکم مرا با تو عشق فرموده ست
هنوز دیده ی معنی نکرده بودم بازکه گوش جان من آوازه ی تو بشنوده ست
وجود گو زِ مسافت مجاهدت می کِشچو از ملازمت تن روان برآسوده ست
همین بس است که خشنودی تو حاصل شدخدای خشم نگیرد چو دوست خوشنودست
ز عشق مستم و آن را که مست عشق بودکجا خدای عقوبت کند که ماخوذست
پس از قیامت محشر هزار سال دگراگر به هوش درآیم هنوز بس زودست
کمال حسن تو چندین ز بی قراری ماستایاز را همه عزّت ز عشقِ محمودست
به اولین قدم ار سر رود نزاری راکسی که از تو زیان کرده است برسودست