گنج

شمارهٔ ۵

وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه: ارا۹ بیت
دانی چه مصلحت را بل‌غار شد بخاراتا این ستیزه گاران بی دل کنند مارا
زین قوم در خراسان الاّ بلا نخیزدشکلی کنید و دفعی بنشستن بلا را
گفتم از آن جماعت یاری به چنگم آیدآن دل که داشتم نیز از دست شد قضا را
یاری چنان که باید دیدم ولی دریغاگر التفات کردی در عشق مبتلا را
ترکی که گر به دعوی از خانقه در آیداز دین و دل بر آرد پیران پارسا را
گر زلف تاب داده باز افکند به گردناز نافه ی نغوله مشکین کند صبا را
گر فرق او ببیند بالای ماه رویشخط در کشد منجّم بر چرخ استوا را
در ملک خوب رویی آخر چه کم بباشدگر بوسه یی ببخشد خشنودی خدا را
زر باید ای نزاری تا کی خروش و زاریتمکین نمی کند کس درویش بینوا را