شمارهٔ ۷۱۸
درد عشق است ای ملامت گر خموشنیست این بحری که بنشیند ز جوش
چاشنی کن گر نداری ذوقِ میطالب دردی درآ و دُرد نوش
روز و شب جانت به جان می پروردبیش از این جرمی ندارد می فروش
ای که می گویی نصیحت کار بندهرگز او خود در نمی آید به گوش
منزلی باشد که هوش آنجا بودگو کدام است این نشانم ده به هوش
با که برگویم که زان حضرت به منهر زمان پیغام می آرد سروش
راست می گفتم وگرنه از کجاستدر جهان افتاده چندینی خروش
هم نمی گویم که مردم گفته اندسرّ سلطان تا توانی بازپوش
عقل با من گفت کای کوته نظربیش از این در کسب بدنامی مکوش
عشق می گوید فضولی می کندگو نمی دانی زبان ما خموش
گر نزاری را نمی دانی که چیستداغ او دارد ببین اینک دروش