گنج

شمارهٔ ۹۱۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: یم۸ بیت
مست و لایعقل و دردی کش و خم پردازیمرند و شوریده و دیوانه و شاهد بازیم
شهر بی‌فتنه نباشد زِچو ما شیفتگانکه بتی می‌شکنیم و دگری می‌سازیم
زاهدان را به چه زادند و چه می‌پروردندتا به ایشان زِمیانِ دل و جان پردازیم
عقل زاید شد و مستغرقِ اوییم چنانکه دگر با خود و با عقل نمی‌پردازیم
پدرم گفت که «هان! تا به کی از شیفتگی؟»گفتم «ای بابا! ما مستِ ابِد زآغازیم»
گر چه از شیشه‌ی تقدیر چنان مستانیمسنگ در کارگهِ کوزه‌گران اندازیم
همچو طوطی به لطافت همه جان گفتاریمهمچو بلبل به فصاحت همه تَن آوازیم
صورت ما و معانیِ نزاری نی‌نیکه نزاری نشویم ار چو قلم بگدازیم