شمارهٔ ۴۳۲
عشق آب از روی کارم می بردرونق از صبر و قرارم می برد
رازپوشی می کند وز عقل و هوشنام و ننگ و فخر و عارم می برد
هیبت عشق از شکوه سلطنتدست و دل از کار و بارم می برد
می نهد اسرار با من در میانوایه من از کنارم می برد
روزگاری در محیط وهم خویشغرق بودم با کنارم می برد
هرچه فی الجمله پسند عشق نیستاز نهان و آشکارم می برد
جان و دل خود برد و در بازار سرغیر سودا هر چه دارم می برد
مستی ای می آرد وخودبینی ایاز دماغ هوش یارم می برد
عقل را از خاطر مشغول منتا دگر یادش نیارم می برد
قاید تسلیم را بر من گماشتتا به یغما رخت و بارم می برد
آشنایی می دهد فطرت به منبا سر آن روزگارم می برد
آمده ست ام سال و رغم عقل رابا سر پیمان پارم می برد
از بخار خمر بودم سر گرانساقی فطرت خمارم می برد
از نزاری باز می گیرد مرازاریی آخر که زارم می برد