شمارهٔ ۱۱۱۶
غم نخواهم خورد گر دنیا سرآید گو سرآیمطربا خوش میزن و خوش میخور و خوش میسرای
عمر باقی چیست نقدالوقت را دریافتنکس نخواهد ماند جاویدان درین فانی سرای
پایمردی تا به دست آری منه سر بر زمینخیز حبلالله بگیر از چاه ظلمت بر سر آی
گر نداری باورم اینک گواهم عادل استدر کلامالله بیابی گر بخوانی چند جای
گر نمیخواهی که در ظلمت بمانی، بازگرداز همه دیوانِ مردم چهره ی ابلیس رای
پیش از آن کت مالک قصّاب بگشاید ز هممُهرههای پشت، مِهر از کیسه ی زر برگشای
آن که بر هم میفزاید زر به زرق و زور وظلمگر تواند یک نفس در زندگانی گو فزای
ساقیا بر دست من نه جام شوق انگیز عشقتا چنان گردم که پای از سر ندانم سر ز پای
پُر به من ده ساغری امشب که فردا در بهشتساغری پُر از شراب خاص بدهادت خدای
روح بی می بیصفا باشد ازین جا گفتهانداهل حکمت جام می را صیقل ظلمت زدای
جام کیخسرو که میگویند میدانی که چیستسینه ی مردان حق جامی بود گیتی نمای
در خراباتی که مرداناند با تو هرچه هستاز برون بگذار چون گفتند بسمالله درآی
دولت باقی ز فرّ سایه ی مردان طلبنه ز پرّ استخوان پرورده ی مسکین همای
رمز با اربابِ معنی میرود اندیشه نیستصدق میگویی نزاری حاسدت گو ژاژخای
دشمنم را گو دهل میزن که من بی همدمیدم نخواهم زد بدان گو باد پیماید چو نای