شمارهٔ ۱۸۴
سرّی که در اوصاف و مقامات جنون استاز باصره و سامعه و نطق برون است
در عشق جمالی و کمالیست ولیکنآن را نتوان دید و نه دانست که چون است
جانیّ و دلی هست ولی در ره عشاقگر جانست همه آتش و گر دل همه خون است
در بند وجودی و وجودت عدم توستعاشق به کف قدرت معشوق زبون است
بر عاشق مسکین چه کنی عیب که در عشقسرّیست که چون حکم قضا کن فیکون است
در دارشفایی که بنا کرد محبتهر لحظه دوا کم بود و درد فزون است
از بادیه ی عشق به مقصد نبری راهبی درد که دردت به دوا راه نمون است
با عشق به هم صبر محال است نزاریدر خلقت ازیرا حَرَکت ضدّ سکون است