شمارهٔ ۱۱۶۴
ز حد بمی بری ای دوست نا جوان مردیغمِ تو چند خورم بس که خونِ من خوردی
اگر قیاس کنی هیچ ظالم این نکندبه دشمنی که تو با من به دوستی کردی
به چه گویمت گله ها از تو و شکایت هاکه بی گناه بسی خاطره بیازردی
خلاف عهد تو می دیدم از بدایتِ کارکه بهترین قدمت آن بود که برگردی
کجا شد آن همه دل گرمی و جگر سوزیز دوست سیر نگردد کسی بدین سردی
فدایِ جان تو جانم به صدقِ دل که تو خودبرایِ کشتنم از دیر گه بپروردی
تو هم چنین به علی رغم مجتمع می باشچو روزگارِ نزاری به هم برآوردی