شمارهٔ ۲۵
ره نباشد در حریم عشق هر اوباش راطاقت خورشید ناممکن بود خفاش را
پادشاهی نیست جز درویشی و آزادگیپس میسر نیست هفت اقلیم جز قلاش را
گر تفرج میکنی باری بیا طوفی بکنعالم دردی کشان بی غم خوش باش را
دور باش از اهل دنیا زان که نا ایمن بودروزگار از خوف سلطان حاجب و فراش را
نیک خواه و نیک باش و نیک بین و نیک دانچون قلم رفته ست بر لوح ازل نقاش را
دم مزن با نفس ناقص مشورت با عقل کنمرد عاقل کی به نامحرم برد کنکاش را
سینه خالی کن نزاری تا فرود آید ملکگر نه کی بتوان کشیدن کینه و پرخاش را
آتش خشمت بریزد آب روی ایمن مباشآب جوی است آب رویت در نظر فحاش را