شمارهٔ ۳۰۲
عذابی چو مهجوری از دوست نیستخیال ار تصور کنی اوست، نیست
و گر تو بر آنی که از روزگارسر و کار من بی تو نیکوست ، نیست
چنان زار شد از نزاری تنمکه بر استخوانم به جز پوست نیست
مکن این تصور که مسکین دلمبر آن طاق جفت دو ابروست، نیست
مرا گر برانی به جانت قسمکه هیچم به جایی ره و روست ، نیست
وگر بر خیالت گذر میکندکه خصمی بتر زان دوجا دوست نیست
وگر نیز گویی که درد مرابه جز از وصل تو داروست، نیست
نزاری مپندار و صورت مبندکه روزی به نیروی بازوت نیست