گنج

شمارهٔ ۳۰۱

دانی مرا به توبه چرا التفات نیست؟زیرا که روی توبهٔ ما در ثبات نیست
در آتش فراغ اگر می نمی‌خورمتسکین التهاب به آب فرات نیست
گو «گرد رازِ آتشِ باکو شنیده‌ای»کز سوختن به غربت قلزم نجات نیست
دودی سیه به جای نفس می‌رود ز حلقعهد فراق و مدت هجران حیات نیست
با شاهدان مجالِست و توبه برقراراین خود حکایتی است که در ممکنات نیست
در صحبت رنود خرابات و متّقیچیزی طمع مدار که در کائنات نیست
با شاهدان کوی خراباتِ های و هویزین بت‌پرست حاجت عزّی و لات نیست
مایل به روح و راح چو حاجی به کعبه‌ایماین جا مجال شرح و محل صفات نیست
آن جا که پرتو حسنات مهیمن استماهیّتی ز مظلمهٔ سیئات نیست
ماییم و پای خنبِ نزاری و دست دوستاز ما ببر اگر سر پیوند مات نیست
تن در زفان خلق ده و ترک توبه کنممکن نمی‌شود سر این قصه‌هات نیست