شمارهٔ ۳۲
تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مراکو هم دمی که روی و رهی بنگرد مرا
بر من جهان خروشد و شور آورد و لیکاز دست غم هم اوست که وا می خرد مرا
دانی چرا به آتش صهبا بسوختمتا زمهریر توبه چو یخ نفسرد مرا
آه از جفای چرخ که دردِ فراقِ دوستروزی هزار بار به جان آورد مرا
خود می روم به غربت و بر بخت بی گناهتشنیع می زنم که کجا می برد مرا
گر دوست را ز دست دهم لاجرم سزاستایّام اگر به پای جفا بسپرد مرا
چشم امیدوار به در بر نهاده امباشد که باز بخت به سر بگذرد مرا
تا مهر دوست پرورم و جان بدو دهمورنه زمانه بهر چه می پرورد مرا
ابدال سر به دنیی و دین در نیاورندصاحب نظر ز بی قدمان نشمرد مرا
گفتی نزاریا به خرد باش و هوش مندمن والهم چه کار به هوش و خرد مرا