شمارهٔ ۳۱
تا می نمی خورم غمِ دل می خورد مرااز دست غم هم اوست که وا می خرد مرا
یک دم به خوش دلی نزدم تا مکابرهزهد و ورع شدند حجاب خرد مرا
باشد کزین مشقت شاقم دهد خلاصکو مشفقی که شقه به هم بر درد مرا
ساقی مگر به مصقله جام غم زده ایزنگار زهد خشک ز دل بسترد مرا
زیرِ گِل از عظام رمیم آید الغیاثبالای خاک بر سر اگر بگذرد مرا
بی احتراق آتشِ می از دبور دیخون در عروق هم چو جگر بفسرد مرا
آه از ندامت آه که حرمان روزگارهر شب هزار بار به جان آورد مرا
هرگز گمان که برد که صیّاد اعتباربر راه توبه دام بلا گسترد مرا
بر دست او ز توبه کنم توبۀ نصوحاین بار اگر پیاده به قاضی برد مرا
بر من زبان دراز شوند اهل اعتراضگر محتسب به چشم رضا بنگرد مرا
آخر نزاریا نکنی با خود این قیاسکآخر زمانه به هر چه می پرورد مرا
وقعت چو بشکنند نگویی که بعد از ایندیگر کس دگر به کسی نشمرد مرا