شمارهٔ ۱۶۶
دریغ نیست وجودم که در عذاب الیم استدریغ صحبت یاران و دوستان قدیم است
بسی مفارقت افتد میان اهل مودتولی شماتت اعدا ز هر کنار عظیم است
چو در حضور بود خاطر از فراق نترسمقتیل تیغ بلا را ز تیر مرگ چه بیم است
گرم دو دیده بدوزند روی دوست ببینمکه اندرون مصفا چو دست پاک کلیم است
حجاب عقل محال است عشق را که بپوشدچنان که نافة در جیب و طبل زیر گلیم است
مگر صفا ز گریبان یوسفم به در آیدکه بوی پیرهن است آن که می دمد نه نسیم است
به بوستان همه کس مایل تفرج و بر مانه بوستان که جهان بی وجود دوست جحیم است
مزید دولت آن مقبلی که بخت مطیعشبر آستانه صاحب دلی چو خاک مقیم است
رقیب را که چنین منع می میکند ز حبیبمدگر رقیب نمیخوانمش که دیو رجیم است
چرا صبور نباشم مشنّعِ متهتّکمحل راز نداند که مرد عشق حلیم است
ز سنگ خون بچکد گر به دوست باز نمایمکه در فراق چو خون میخورم خدای علیم است
ز دوستان به ملامت نه ممکن است ملالتدوای درد نزاری خلاف رای حکیم است